قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
820
تاريخ الفي ( فارسى )
سر وى بست و دست دخترى كه نامزد وى بود گرفته گفت به قاسم : اين امانت پدر تست كه به تو وصيت كرده ، تا امروز نزديك من بود ، اكنون بستان . پس امام حسين دختر را به وى عقد بست و دستش به دست قاسم داده و از خيمه بيرون آمد . در اين وقت ناگاه از لشكر عمر سعد آوازى برآمد كه هيچ مبارزى ديگر نمانده است ؟ قاسم به عروس گفت : اى نور ديده ، عروسى ما به قيامت افتاده . و متوجّه ميدان شد . امام حسين چون ديد كه قاسم بن حسن به مصاف مىرود گفت : اى جان عمّ به پاى خود به گورستان مىروى ، بدينگونه نتوان رفت . و دست كرد و گريبانش چاك كرد و هر دو سر دستارش به دو جانب رويش فروگذاشت و لباسش به شكل كفن درپوشيد و تيغ خود به دست وى داده به ميدانش فرستاد . قاسم روى به معركه آورده آغاز رجز و طريد كرده مبارز طلبيد و بسيار سر از تن بربود تا كار به آنجا رسيد كه هيچ مبارز آهنگ جنگ حرب وى نكرد . پس قاسم در برابر قلب لشكر عمر سعد آمد و گفت : اى جفاكار بىوفا و اى تيره روزگار دراز كار ! بيشتر ياران و هواداران امام حسين را شهيد كردى و از خويشان و از اقرباى وى دمار برآوردى . اندك جمعى پريشان ماندهاند . هيچ وقت آن نيامد كه دست از ما باز دارى و با اين مدبران روى به كوفه آرى و ما را به اين تشنگى و بىبرگى بگذارى و از آنچه كردى پشيمان گردى ؟ عمر سعد جواب داد : شما را وقت آن نيامده كه از سر نافرمانى درگذريد و در سلامت بر روى خويش بگشاييد و به بيعت يزيد و متابعت پسر زياد درآييد ؟ قاسم بر يزيد و بر امراى او نفرين كرد و گفت : اى شقى دين را به دنيا فروختهاى و متاع امانت را به آتش خيانت سوختهاى . بدين عجوزهء غدّار فريفته گشته ندانستهاى كه او به عقد هركه درآيد دو سه روزى بيش با او نپايد . بعد از آن فرمود : اى پسر سعد امروز اسب خود را آب دادهاى ؟ گفت : آرى آب دادهام ، آنگاه بر وى نشستهام . قاسم گفت : واى بر تو اى پسر سعد ! دعوى مسلمانى مىكنى و اسب خود را سيراب مىدارى و شهسوار ميدان امامت را تشنه مىگذارى ، و عورات و اطفال اهل بيت را از تشنگى جان به لب رسيده و تو آب از ايشان بازمىگيرى . آخر از تشنگى قيامت برانديش و از شرمندگى در پيش ساقى كوثر ياد كن . امّا چون پسر سعد نقد دين بر باد داده بود از اين سخنان هيچ متأثر نشده روى به سپاه خود كرده گفت : اين سوار را مىشناسيد ؟ اين قاسم بن الحسن است كه در روز رزم اگر شمشير الماس فعل زمرّد فام بيند آن را لب لعل خوبان طراز پنداشته به بوسهكارى آن ميل كند و اگر تاب و پيچ كمند به نظر وى درآيد آن را حلقه و چين زلف ماهرخان ختا انگاشته به دستبازى آن رغبت نمايد . شما يك يك پيش او مرويد و تدبير آن كنيد كه او را در كنار گيريد .